دلتنگي هايم را با توتقسيم كردن

 

چه زيبا خواهد بود

اگر ترا دلتنگي هايي باشد

از نوع من

 

دلم مي خواهد احتياجم

نيازم

درد خفه شده ي سينه ام را

همان قدر احساس كني

كه گويي احتياج توست

نياز توست

درد ريشه دوانده در وجود توست

 

كوتاه سخن...

 

دلم مي خواست

" تويي " نبودي

تو ، من

و

من ، تو بوديم

 

شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت

و

جاي تمام دلتنگي ها را يك چيز پر مي كرد

" بي نيازي"

 

بی نيازي از همه چيز و از همه كس

حتي از انديشيدن

انديشيدن به خوبي ها و عشق ها

آري حتي به عشق ها

 

چرا كه وصل من و تو

حادثه اي خواهد آفريد

در فراسوي واژه ي عشق !