فراسوي واژه ي عشق !


دلتنگي هايم را با توتقسيم كردن

 

چه زيبا خواهد بود

اگر ترا دلتنگي هايي باشد

از نوع من

 

دلم مي خواهد احتياجم

نيازم

درد خفه شده ي سينه ام را

همان قدر احساس كني

كه گويي احتياج توست

نياز توست

درد ريشه دوانده در وجود توست

 

كوتاه سخن...

 

دلم مي خواست

" تويي " نبودي

تو ، من

و

من ، تو بوديم

 

شايد آن وقت اين روح سركش آرام مي گرفت

و

جاي تمام دلتنگي ها را يك چيز پر مي كرد

" بي نيازي"

 

بی نيازي از همه چيز و از همه كس

حتي از انديشيدن

انديشيدن به خوبي ها و عشق ها

آري حتي به عشق ها

 

چرا كه وصل من و تو

حادثه اي خواهد آفريد

در فراسوي واژه ي عشق !

 

امروز که محتاج توام جای تو خالیست...

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکیست!

 

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرو دار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه ي لب هاي من   تشنه اي سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد در خواب شد

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه ميخواهد زمن

من چه گويم قلب پر اميد را

او به فكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

من صفاي عشق ميخواهم از او تا فداسازم وجود خويش را

او تني ميخواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را

او به من مي گويد اي آغوش گرم مست نازم كن كه من ديوانه ام

من به او مي گويم اي نا آشنا بگذر از من من تو را بيگانه ام

آه از اين دل آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا كس به آوازش نخواند ...

(فروغ)