حکیم عمر خیام...

امروز روز بزرگداشت حکیم عمر خیام ریاضی دان منجم و شاعر بزرگ قرن پنجم هجری بود.

آنان كه به درستي شخصيت اين اديب برجسته  و ممتاز را لمس كرده اند وحقيقت خيام  

و آن ديوار باريكتر از موي بين واقعيت  و  خيال را  ،  در اشعار   اين  آزاد مرد  ادبيات

 ايران تمييز داده اند . خود بهتر ميدانند كه خاموشي  ،  در برابر شخصيت آن بزرگوار

تنها سلاح ممكن ميباشد

خيام اگر چه كم سروده است ولي به جرات ميتوان گفت

آنچه كه سروده است ، در نوع خود بي نظير است.

 خیام

این  قـافـله  عـمر  عجب می گذرد

دریاب دمی که با  طرب  می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر  پیاله  را کـه شب می گذرد

 

 

نيکی و  بدی  که  در  نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با  چرخ  مکن   حواله  کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است

 

 

يـاران   بموافقت  چو  دیــدار  کـنید

بـاید کــه ز دوست  یـاد  بسیار  کنید

چون  باده  خوشگوار  نوشید  به هم

نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید

 

 

خیام اگر ز  باده  مستی   خوش  باش

با لاله رخی اگر نشستی   خوش  باش

چون عاقبت  کار  جهان  نیستی  است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 

 

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی  باده  گلرنگ  نمی شاید  زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه  ماست

تا  سبزه  خــاک  ما تماشاگه کیست

 

 

می نوش که عمر  جاودانی  این  است

خود حاصلت از دور جوانی این  است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست

خوش  باش  دمی  که  زندگانی  اينست

 

 

در کـارگـه  کـوزه گـری   بــودم  دوش

دیـدم دو هزار کـوزه  گـويا  و  خـموش

هــر يک به  زبان حــال  با  مـن  گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه  فروش

 

 

لب بر لب  کوزه  بردم  از غایت  آز

تا   زو   طلبم   واسطه   عمر  دراز

لب بر لب من نهاد و می گفت به راز

می خور که  بدین  جهان نمی آیی  باز

 

 

امروز   ترا   دسترس   فردا   نيست

و انديشه فردات به جز   سودا  نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین  باقی  عمر  را  بقا  پيدا   نيست

 

 

 

اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در  بند  ســر زلف نــگاری  بــوده است

ايــن  دسته  کــه  بر  گردن او می بـینی

دستی است که بر گردن ياری بوده است

 

 

مـن هیچ  ندانم که مرا آن که  سرشت

از اهل بهشت  کرد  یا  دوزخ  زشت

جامی و بتی  و  بربطی بر لب  کشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت

 

 

از  آمدنم   نبود   گردون  را    سود

وز رفتن  من  جاه  و جلالش  نفزود

وز هیچکسی   نيز دو  گوشم  نشنود

کاین  آمدن  و رفتنم  از بهر چه  بود

 

يك پنجره براي من كافيست ...!

شعری زیبا از فروغ فرخزاد.....

                                                  فروغ                      
 
پنجره


يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد
و باز ميشود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي كريم
سرشار ميكند
و ميشود از آنجا
خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان كرد

يك پنجره براي من كافيست...

من از ديار عروسكها مي آيم
از زير سايه هاي درختان كاغذي
در باغ يك كتاب مصور
از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
در كوچه هاي خاكي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميز هاي مدرسه مسلول
از لحظه اي كه بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف سنگ را بنويسند
و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند

من از ميان
ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه اي است كه او را
دردفتري به سنجاقي
مصلوب كرده بودند

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
 و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند
وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا
با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد

وقتي كه زندگي من ديگر
چيزي نبود هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري

دريافتم بايد بايد بايد

                         ديوانه وار دوست بدارم

 يك پنجره براي من كافيست ...
يك پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سكوت

اكنون نهال گردو
آن قدر  قد كشيده كه ديوار رابراي برگهاي جوانش
 معني كند

از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را

آيا زمين كه زير پاي تو مي لرزد
تنها تر از تو نيست ؟
پيغمبران رسالت ويراني را
با خود به قرن ما آوردند ؟
اين انفجار هاي پياپي
و ابرهاي مسموم
آيا طنين آينه هاي مقدس هستند ؟

اي دوست اي برادر اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گل ها را بنويس

هميشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت ميشوند و مي ميرند
من شبدر چهار پري را مي بويم
كه روي گور مفاهيم كهنه روييده ست

آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود ؟
آيا دوباره من از پله هاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب كه در پشت بام خانه قدم ميزند سلام بگويم ؟

حس ميكنم كه وقت گذشته ست
حس ميكنم كه لحظه سهم من از برگهاي تاريخ است
حس ميكنم كه ميز فاصله ي كاذبي است

در ميان گيسوان من و دستهاي اين غريبه ي غمگين

حرفي به من بزن
آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ؟

حرفي بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم...

 

و چه زیبا گفته است فروغ...

             

من از نهايت شب حرف ميزنم

                                      من از نهايت تاريكي

                                      و از نهايت شب حرف ميزنم       

 اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار

و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم.

 

که بر سنگ مزارش نیز همین شعر نقش بسته است

روحش شاد و یادش گرامی باد....


                      

                              

جمعه ای دیگر...!

و باز هم جمعه ای دیگر .....و غروب دلگیر جمعه ای دیگر....

و باز هم تکرار و تکرار شعر زیبای "جمعه ی" فروغ فرخزاد....

 

                                     جمعه

جمعه ي ساكت
جمعه ي متروك
جمعه ي چون كوچه هاي كهنه ‚ غم انگيز
جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه ي خميازه هاي موذي كشدار
جمعه ي بي انتظار
 جمعه ي تسليم
خانه ي خالي
خانه ي دلگير
خانه ي دربسته بر هجوم جواني
خانه ي تاريكي و تصور خورشيد
خانه ي تنهايي و تفأل و ترديد
خانه ي پرده ‚ كتاب  ‚ گنجه ‚ تصاوير
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
 زندگي من چو جويبار غريبي
 در دل اين جمعه هاي ساكت متروك
 در دل اين خانه هاي خالي دلگير
 آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

جمعه