یادی از زمستان در تابستان!

دلم برای شعر زیبای زمستان "مهدی اخوان ثالث" تنگ شده بود خیلی خیلی زیاد!

پس با نوشتنش دلتنگیمو از بین می برم

و خاطراتی که از این شعر دارم تو ذهنم نقش می بنده

خاطراتی از سالهای دور....!

 

 زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مرگ انسانیت...

صحبت ازپژمردن يک برگ نيست

                                        فرض کن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض کن يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

                                         فرض کن جنگل بيابان بود از روز نخست

در کوير سوت و کور در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور

                                          صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

                            "گفتگو ازمرگ انسانيت است"

نخستین نگاهی ، که ما را به هم دوخت!

شعر بسیار زیبایی از فریدون عزیز:

  نخستین نگاهی ، که ما را به هم دوخت!
نخستین سلامی ، که در جان ما شعله افروخت ،
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و،
به مهمانی عشق برد ؛
پر از مهر بودی...
       پر از نور بودم...!
همه شوق بودی...
        همه شور بودم...!
چه خوش لحظه هایی که، دزدانه ، از هم
 نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
         چه خوش لحظه هایی که« می خواهمت » را
به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم !
 
دو آوای تنهایی سرگشته بودیم ،
رها در گذرگاه هستی ،
به سوی هم از دورها پر گشودیم .
 
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم .
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم .
 
تو با آن صفای خدایی
تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی
                               ازین خاکیان دور بودی . 
 
من آن مرغ شیدا
در آن بالنده عطرو رویا ،
بر آن شاخه های فرارفته تا عالم بی خیالی؛
چه مغرور بودم ...
      چه مغرور بودم...!
                                                    
دریغا ، دریغا ، ندیدیم که دستی در این آسمان ها ،
چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست !
دریغا در آن قصه ها و غزل ها نخواندیم ،
که آب و گل عشق را با غم سرشته ست !
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ا ی دوست
                من کور بودم ....!
 
از آن روزها- آه - عمری گذشته ست !
درین روزگاران بی روشنایی
که در این تیره شب های غمگین که دیگر
ندانی کجایم
       ندانم کجایی ! 
 
چو با یاد آن روزها می نشینم
چویاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
          به دنبال آن لحظه ها می کشانم
سرشکی به همراه این بیت ها می فشانم :
 
نخستین نگاهی که ما را به دوخت
       نخستین کلامی ، که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد ؛
پر از مهر بودی...
 پر از نور بودم...
 

آيا بر فراز آسمان كس نيست ؟

من آن كالام را دريا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ي اين دشت بي فرسنگ
من آن شهر اسيرم ، ساكنانش سنگ

ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايددخمه اي جويد
دريغا دخمه اي در خورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت
كجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار
درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد
فروزان آتشم را باد خاموشيد
فكندم ريگها را يك به يك در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ليك
به جاي آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتي ديو مي گفت : آه
مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان كس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوندست
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا ؟
سخن مي گفت ، سر در غار كرده ، شهريار شهر سنگستان
سخن مي گفت با تاريكي خلوت
تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش
ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد
ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را
شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد
غمان قرنها را زار مي ناليد
حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد
غم دل با تو گويم ، غار
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آري نيست ؟