در آغاز هيچ نبود...!
و کلمه بي زباني که بخواندش و بي انديشه اي که بداندش، چگونه ميتواند بود؟
و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود
و با((نبودن)) چگونه ميتوان ((بودن))؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهايي هست براي ((گفتن))
که اگر گوشي نباشد نميگوييم
و حرفهايي هست براي ((نگفتن))
حرفهايي که هرگز سر به ((ابتذال گفتن)) فرود نميارند
اينان همواره در جستجوي يافتن مخاطب خويشند
اگر يافتند، يافته ميشوند
و در صميم ((وجدان)) او آرام ميگيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند
و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت،
که در بيکرانگي دلش موج ميزد و بيقرارش ميکرد.
و عدم چگونه ميتوانست ((مخاطب)) او باشد؟
هرکس گمشده اي دارد،
و خدا گمشده اي داشت.
هرکسي دو تا است، و خدا يکي بود.
هرکسي،به اندازه اي که احساسش ميکنند، ((هست))،
هرکسي را نه بدانگونه که ((هست))، احساس ميکنند،
بدانگونه که ((احساسش)) ميکنند، هست
انسان يک ((لفظ)) است،
که بر زبان آشنا ميگذرد،
و ((بودن)) خويش را از زبان دوست، ميشنود.
هر کس ((کلمه)) اي است،
که از عقيم ماندن ميهراسد.
و در آغاز، هيچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.
عظمت همواره در جستجوي چشمي است که او را ببيند،
و خوبي همواره در انتظار خردي است که او را بشناسد
و زيبايي همواره تشنه دلي که به او عشق ورزد
و جبروت نيازمند اراده اي که در برابرش، به دلخواه رام گردد
و غرور در آرزوي عصيان مغروري که بشکندش و سيرابش کند
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پرجبروت و مغرور
اما کسي را نداشت.
خدا آفريدگار بود
و چگونه ميتوانست نيافريند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه ميتوانست مهر نورزد؟
((بودن))، ((ميخواهد))
و از عدم نميتوان خواست.
و خدا گنجي مجهول بود
که در ويرانه بي انتهاي غيب مخفي شده بود
و خدا زنده جاويد بود
که در کوير بي پايان عدم، ((تنها نفس ميکشيد)).
دوست داشت چشمي ببيندش، دوست داشت دلي بشناسدش
و در خانه اي گرم از عشق، روشن از آشنايي، استوار از ايمان و پاک از خلوص خانه گيرد.
و خدا آفريدگار بود
و دوست داشت بيافريند.
قطعه هايي از مقدمه منظومه طولاني((سفر تکوين))
يکي از ((دفترهاي سبز)) شاندل...ترجمه دکتر شريعتي/
در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناورم